تبليغاتX
به نام تک نواز گیتارعشق

به نام تک نواز گیتارعشق

به سلطان حقیقت ها فراموشت نخواهم کرد، توتنها شعله ای هستی که خاموشت نخواهم کرد

به، سلام…

به دوستاي جديدم باطعم فلفل.ماه رمضونم كه گذشت ومدرسه هابازشدومن؟

مدرسه رفتين؟ چيكاركردين؟ديگه 3ماه خوردين(البته خوردن كرانچي هيچ مانعي ندارد) و آپيدين و چتيدين وخوابيدين و…

حالا بايدبريدمدرسه(البته خودم هم بله!)ولي بازمن يه ذره كمترشما خوردم وچتيدم و خوابيدم والبته حالامي آپم براتون!

خب.من كيم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

؟

؟
؟

؟

؟

خب من يه عضوجديدم كه اومدم يه آپ برادوست عزيزم حميد كه اينروزاسخت درگيركارشده بكنم.(دوست بنده مديريت يك سايت روبه عهده گرفتن كه كمترميتونن به وبلاگ سربزنن)وبه من گفته كه يه آپ هرتكي بنويسم وبرم پي كارم والبته من ؟يه جاتلپ بشم ديگه...

آره حالاباهم بيشترآشناميشيم ومن روميشناسين وكم كم به من عادت ميكنيدوحميدروفراموش ميكنيدو…

آفرين بچه هاي خوب!

هنوزنگفتم كيم؟ بله، اينجانب،به نام خدا ***كرانچي***هستم وبه دليل علاقه شديدقلبي ودروني وبيرونيم به كرانچي اين اسم روبچه ها برام گذاشتن.خب آپ امروزمون درمورددلايل سقوط حكومت حميدجكروجانشيني بلافصل بنده است.بله درزمان هاي نه چندان دور…

ولش كن همينطوري يه ضرب ميگم. حميدمردوميخوام بگم  كه فعلا نميتونه به وبلاگ سربزنه وآپ كنه وغصه نخوريد،كرانچي اينجاست يعني يه آپ هايي براتون دارم كه حذذذذذذذذذذذذذذذكنيدوحال بيايدوقول ميدم كه خواهيدگفت درآينده اي نه چندان نزديك(ببخشيدنه چندان دور)كرانچي(وچه ميكنه اين كرانچي ما)

.

.

.

(البته بامعذرتهاي دروني وبيروني ازدوست وهمكارعزيزم آقاحميد).

من اومدم يه سري تحليل وبررسي پيرامون سقوط دولت حميد انجام دهم ويه سري آمارازاين دوست عزيزم بهتون بدم وخلاصه بادست پراومدم.اول يه عكس دارم ازچت هاي آقاحميد:اينه توجه ميكنيد(بيشترتوجه كنيد)!

 

يه لحظه بصبريد!

.

.

.

.

.

.

.

.

.

ديديد؟من اومدم،باكرانچي! قراربودآماربهتون بدم،اونم چه آماري،ازچه كسي؟

حميدجون كجايي؟كه ميخوام اينجابدبختت كنم ودرونت وبيرونت وزرت وپورتت وبريزم بيرون وبراهمه تعريف كنم وبندازمت زندون يه 2و3ماه آبخنك بخوري تاديگه چيزنكشي!

حالا بگم داستان چيه؟:(البته اين آپ به دليل اصرارشديددوستان درنظرات قبلي براي شناسايي هويت اصلي دوست بنده بود،كه كرانچي ميخوادهمش روبراتون بياره روكاغذو...).راستي گفتم كاغذ،چه ميكنه اين دفترهاي تعاوني توشهرمون.يه جاتوزيع ميكردن كه مردم اونجاروپكوندن ورفتن:اين روفقط همشهريايه عزيزم درك ميكنن(واقعه طوفاني در«نمایشگاه مهر»،شيشه شكوندن وازتوزيع مابقي دفترهاكه صفي بودجلوگيري كردن).

وخلاصتن...

بله اين آقاحميدماتابستونيه يه سره تواينترنت بودوخلاصه آپ وچت وهمه كاري ميكردوتازه بعضي وقتاچيزهم ميكشيد.بله داستان اينجوري شدكه پدرومادرايشون درتماسي بس دردناك بابنده مرگ اينترنتي ايشون ومحروم بودن ازياهووبلوگفاتااطلاع ثانوي روبه بنده اعلام داشتند(تازه بايديه بازي بدون تماشاگراعلام شده ودرصورت تكراركسرامتيازمي شود).وبنده روهم تهديدكردندكه اگه بااين آقاحميد رابطه هرچندكوچك وجزئي داشته باشم، بنده روهم تا1سال ازخوردن هرگونه كرانچي وحتي مانچي(وديگرمخلفات ازاين قبيل:لينانچي،كانچي و...) محروم كنند.بعدطي تماس وديداري هرچندمخفيانه  وقايمكانه بااين دوست تيزهوش حكومت وبلاگ رابه بنده سپردندوجان به جان آفرين تسليم كردند.البته ناراحت نشيداين حميدي كه من ميشناسم بدون اينترنت حتي يك لحظه هم نميتونه دووم بياره (بابا اينرنت....)!

واين دوست تيزهوش مادوست نداره كسي چيزي دربارش بدونه ولي من!(راستي منظورم ازتيزهوش اينه كه ايشون برخلاف قيافه ي غلط اندازشون كه به آدم ها ي چيزكش ميخورن والبته عكسش روبراتون گذاشتم،بچه مثبت مدرسمونه وشاگرداول كلاسمون).

البته اين بحث نبايدموجب لوس شدن ايشون وآويزون شدنشون به من تومدرسه بشه(هه،هه)! 

 اينجانب كرانچي هستم آمارگير،دزدگير،چيزفروش و...(اين مطلب قابل درك براي دوستان همكلاسي وتحت شعاع بنده است وفاقدهرگونه ارزش مادي ومعنوي است).

آخه قراره پاي دوستان وهمكلاسيهااينجابازبشه(البته باكسب اجازه ازآقاحميد)!

واينك كرانچي...

خب منم اومدم كه بمونم.بله البته به فكرتونم نرسه كه بخواين آمارمنودروريزيد.يعني كلافكرشناختن بنده روازذهنتون بيرون كنيد.مثله آدم بياين بخونين ونظردروكنيدوبِرين.

آفرين كوچولوهاي مهربون!(البته بامعذرت دروني وبيروني وحتي...ازدوستان).

منتظرآپ هاي بعديم باشين قول ميدم آپهاييبراتون بنويسم كف كنيد.والبته دراين راه نظرهاي شمام تاثيرزيادي داره.اگه ميخواين خاطراتم وتومدرسه بادوستان والبته حميدآقا آپ كنم(قابل توجه دوستاني كه ميخواستن آمارحميدرودربيابن ونتونستن).پس نظراتتون بايدازپستهاي قبلي بيشترباشه.راستي حميدگفت كه بگم رمان يادش نرفته وبعداآپ ميكنه(آره جون خودش،اين قضيه رمانش سركاري بودوادامه اي نداره.توكف بقيه داستانش مونده).يه عكس ازحميدبراتون گذاشتم تافك نكنيدمن دروغ ميگم.ببينيدوبعدش نظربدين.

 

بله.ديدينش.اين حميدجونه(دوست من بدبخت)! بعضيا يه وقت اونوخرروياهاشون فرض نكنن وبگن خوشگله.تازه اين عكس مونتاژشده واقعيش افتضاحه.وقتي ميبينمش واقعه ي« 13آبان:روزسياه» توذهنم مجسم ميشه.البته در اينجا برخلاف عكس قبلي موداره كه تازه رشدكرده درقسمت عقبي سرشون ومنتهي اليه مغزراستشون!!!

 

 

 

 

+نوشته شده در ساعت13:43توسط Hamid-Jacker | |

سلام خوبین دوستای عزیزم؟خیلی دلم براتون تنگ شده ولی حیف که نمیتونم بهتون سربزنم.یه مشکلی برام بوجوداومده که دارم باش کم کم کنارمیام ودارم حل میکنم البته باکمک خداودعای شمابراداداشیتون.خیلی دوستون دارم وهمیشه به یادتون هستم ومرسی که به یادم هستیدونظرمیگذاریدومن واقعامتاسفم که نمیتونم بیام وبهتون سربزنم ولی قول میدم که مشکلم روتا۴و۵روزدیگه حل کنم وبیام دوباره پیشتون وروابطمون روادامه بدیم.نظریادتون نره!راستی ازآبجی گلم(فرزندتنهایی)هم معذرت میخوام وامیدوارم که من روببخشه واگه منو ببخشه قول میدم براش پفک وچیپس و...بخرم وازداداشیم محسن جونم واقعامعذرت میخوام که نتونستم بهش بسرم.خوب خستتون کردم.کاری ندارید؟خداحافظ دوستای گلم


سلام دوستان عزیزم ازتاخیری که تو آپ وبلاگ داشتم معذرت مي خوام وازنظراتتون توپست قبلي هم متشكرم!تواين پست هم نظريادتون نره.اگه قسمت اول رمان رونخونديدميتونيدبه پايين صفحه مراجعه كنيدوازآنجاداستان روادامه بديد.به وبلاگ فرزندتنهايي كه براآبجي گلمه هم برويدكه خيلي جالب وپرمحتواست!  

«قسمت دوم»

اتفاق بسياردردناك بودوياسمن ميدانست كه زهرادچارمشكل بزرگي شده است گريه هاي زيرزميني اش مفهوم رابهترميرساند.

-آره،نامه ات راخوندم‌‌!

-قول ميدي بين خودمان بماند؟بخصوص مادرم نبايدبفهمد.

-بگو،نصفه جانم كردي.

-من مريض شده ام!

-وبه جاي دواودرمان فراركرده اي؟

-مريضي من درمان ندارد!

-ياسمن نگران روي تخت نشست:«سرطان گرفته اي»؟

-نه

- پس چي؟

- بدتر

- بدتركه نداريم!

آه.فكركنم ياسمن فهميده بودكه زهرا،دوستي كه حتي درسكوت قلبش هم جايي براي هياهوگذاشته بود!نه!زهرا:

زهراايدزگرفته باشد!كجا؟چگونه؟

كابوس تلخ ياسمن داشت هرلحظه سياهترمي شدوتك نوراميدش راهم شكسته بودوديگرجايي براي صبرنمانده بود!اشكهايش برگونه هاي سرخش پيشه گرفته بودند!

- مطمئني؟

- آره!

-آخه چه جوري؟

-مهم اينه كه ايدزدارم وبايدازهمه دوري كنم!

-حتي من؟

-حتي تووحتي مادرم!

-يعني اين تنهاراهشه؟

-به نظرتوراه ديگه اي هم هست؟

ياسمن ساكت ماند.درآن نيمه شب وحشت وآن كابوس تلخ كه هرلحظه برذهنش تداعي ميكرد،حتي يك قطره نوراميدهم به قلبش نمي چكيدتابتواندبه زهرابگويد:راه ديگري هم هست!

***

فرداياسمن به مدرسه نرفت.ناخوشي رابهانه كردوتوي رختخواب ماند.فكرزهراوايدزيك لحظه هم نگذاشته بودندخواب به چشمهايش بيايد.زمان درپس هم ميگذشت وروياي خيس اوديگرحتي قطره اي آب نداشت وگويي مانندبيابان خشك شده بود!

وقتي همه رفتندوخودش ماندوخانه وتنهاييهايش رايانه راروشن كرد.ته دلش كورسويي ازاميدبه اوميگفت اگرزهرايك نيمه شب به تلفن دسترسي دارد،شايدرايانه هم داشته باشد.به ايميلش سرزدخبري نبودودرچت هم...!

بادست كوبيدروي آن و كيبوردش راآزاردادودوباره به گريه افتاد.تلفن زنگ زد.بااطمينان به اين كه زهراست ،همانطوراشك ريزان گوشي رابرداشت .بدش نمي آمدزهراصداي ها ي هايش رابشنودبلكه دلش به رحم بيايدوبرگردد؛اماهمين كه صداي مادرزهراراشنيدانگاركه تلفنش تصويري باشد،سريع باپشت دست اشكهايش راپاك كرد.دلش نيامدقضيه ي تلفن زهراراازاوپنهان كند.همين كه موضوع رالودادازهمان فاصله،درخشش اميدرادرچشمهاي مادرزهرااحساس كرد.

-نگفت كجاست؟

-نه،نگفت.

-نگفت چي شده كه اينطوري گذاشته ورفته.

-نه

-آخه زهرا اينطوري نبود.همه چيزرابه من ميگفت.

ياسمن دردلش ناليد،به من هم مي گفت.

***

تانيمه هاي شب هيچكس به خانه نيامدوياسمن تمام دقيقه هاوثانيه هاي آنروزرافقط وفقط به زهراوايدزفكرميكرد.چندبارپيش خودتكراركرد:ايدز...ايدز.

بارهااين واژه راشنيده بود؛اماهرگزباروحشتناكي راكه باخودداشت ،احساس نكرده بودوهيچ وقت خدافكرنمي كردكه روزي عزيزترين دوستش به آن مبتلاشود.نه،باورنمي كرد.درذهنش بين زهراوايدزيك فاصله ي هزاران كيلومتري وجودداشت وحالاچطور،چه اتفاقي به يكباره اين فاصله راپركرده است!

به تمام روزهاي يك ماه گذشته فكركرد!جزدوپنج شنبه ودوجمعه.هرروززهراراديده بود.تصويرها تندوسريع ازذهنش ميگذشتند.به آدمهايي كه هردوباآنهابرخوردكرده بودند،به كساني كه باآنهادست داده بودند؛رو بوسي كرده بودند...

فكركردوفكركرد!اما...

رفت جلوي آينه وبه خودش چشم دوخت:من هم باآنهاروبوسي كرده ام ،محكم ودوستانه دست داده ام،وبدترازآن يك روزبازهرابه استخررفته بودند.ته دلش خالي شدوباكف دست محكم روي پيشاني اش كوبيد:واي نه،ازآن همه آدم توي آب،كافي بوديك نفرايدزداشته باشد.

ازهمان جابه آينه نگاه كرد.به شدت عرق ريخته بود،بادست صورت خودراپاك كردوگفت:امامن هيچ نشانه اي ندارم!البته اين موضوع خوشحالش نكرد؛چون بارهاشنيده بودايدزتاسالهانشانه هاي خودرابروزنمي دهد!به زهراي توي قاب نگاه كرد:«پس توازكجا فهميده اي؟».

دريك آن، خودش به خودش جواب داد:«حتماآزمايش داده!».

بلندشد:«پس من هم بايدآزمايش بدهم».

سرش گيج رفت.خودش ،خودش راروي تخت نينداخت .هول وهراس بودكه اين كارراكردورويايش رانابودساخت!

                                                                                    ادامه دارد...

 

+نوشته شده در ساعت9:46توسط Hamid-Jacker | |

خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir

سلام دوستای عزیزم!واقعامعذرت میخوام که به قولم عمل نکردم ونتونستم آپ کنم.ولی امروزویافرداسعی میکنم ادامه ی رمان وآپ کنم ودرگیرنوشتنش هستم(شمامیتونیددرنوشتن بقیه ی داستان به من کمک کنید).بازم ممنونم ازشماکه داداشیتون وتنهانگذاشتین(اگه نتونستم بهتون سربزنم ویانظربراتون بدم علتش چیزی جزشلوغی کارام نیست،اینروزایه عالمه کارسرم ریخته وآپ وبلاگای دیگم به یه طرف).ولی قول میدم زودآپ کنم و۲فصله اولش وتوتابستون براتون بگذارم!از«فرزندتنهایی(آبجی گلم)وجمشیدجان وياسي خانم(كه واقعاببخشيد)وبه توچه فضول عزيزم» وبقيه ي دوستايي كه به كلبم اومدن ونظردادن تشكرمي كنم!تاآپ ادامه ي رمان خداحافظ... 


سلام اینم رمانی که قولشوبهتون داده بودم(رویای خیس).قبل ازخوندن به نکات زیرتوجه کنید:

۱)اسم شخصیتهای داستان موقت بوده وبرفردویاشخص خاصی دلالت ندارد.(قابل توجه)!

۲)فصل اول رمان جنبه ی رسمی داره امادرفصلهای بعد،داستان روال خوبی خواهدگرفت.

۳)رمان ویرایش نشده است وممکن است دارای ساختارهای لغوی ودستوری اشتباه باشد،ماراببخشید.

۴)اگه رمانم قشنگ بودوخوشتون اومدیه آفرین بهم بگید(تودلتون).

۵)بانظراتتون من رودربهترنوشتن فصلهای بعدی رمان یاری دهید.(هرگونه انتقادراپذیراهستیم).

                                             «قسمتی ازفصل اول»
آن روزروزعجیبی بود،روزی که رویای خیس زهرا هرلحظه خشکتر می شدوباران محبت خودراازیادمی برد.روزروزی سیاه بودوهیچکس نمی دانست درمدرسه ی فرزانگان چه خبراست؟مدیرمدرسه نیزچگونگی انتشارخبری که قراربودبین مادرزهرا ومسئولان مدرسه بماندرانفهمید!
مثل روزروشن بود،بچه های کلاس دوم تجربی همه برای فهمیدن دلیل اتفاق به سراغ یاسمن نزدیکترین وصمیمیترین دوست زهرارفتند،اماهمین که گرداوحلقه زدندبادیدن چهره ی رنگ پریده اش همه چیزرافهمیدند.یاسمن سردوخاموش بود،هیچ نمی گفت وهمین باعث ناراحتی دیگرهمکلاسیها شده بود.
همه سکوت رابا یکدیگرمعنا می کردندکه یکی گفت:«نگاه کنید،توپ زهرا اینجاست».
یکی دیگر گفت:«چه عجیب ،هیچ وقت توپش راجانمی گذاشت».
دیگری بالحن ناامیدکننده ای گفت:«فکرنکنم دیگرزهرا راببینیم»!
یاسمن باصدای بلندبه گریه افتادوهرچندگاه باگوشه ی مقنعه اش اشک هایش رامحومیکرد،گفته های بچه هایاسمن راناامیدکردوکورسوی امیداوراویران!

وقتی خانم رسولی سرکلاس آمد،بچه هاکه هنوزحیران وآواره بودندهرکدام سرجاهایشان نشستند.نگاه خانم رسولی اول روی توپ والیبال آویخته به رخت آویزمکث کردوبعدبه سراغ یاسمن رفت!
-یاسمن...
یاسمن ملتهب نگاهش می کرد!
-توی دفترکارت دارند!
بیست وهشت آه همزمان،فضای کلاس راکمی غصه دارترکرد.....

یاسمن توی دفتر مدرسه همان کسی رادیدکه حدس می زدبایدببیند:مادرزهرا!اودست یاسمن راگرفت واورادرکنارخودنشاند.ازداخل کیفش نامه ی تاخرده ی زهرا رابیرون آوردودردستان یاسمن قرارداد.
بخوان ببین چیزی می فهمی !ندای مادرزهرا بسیارتلخ بودوازاعماق وجودغصه دار!آه...
یاسمن نامه رابازکردوبادیدن خط زهرادلش هزارباربیشترازچندلحظه پیش برای اوتنگ شد:سکوت تلخش راشکست وفریادی هرچندآرام زد!
عزیزترازجانم،
حتی خوابش راهم نمی دیدم که روزی برای توکه بی تاترین مادردنیایی ،نامه ی خداحافظی بنویسم.حتی تصوراین که روزی یک قاتل باشم ،برایم آسان ترازتصورامروزبود!شایدفکرکنی این کارمن کمترازقتل نیست.شایدبگویی بااین کارت درحقیقت مراکشته ای!امامن درست به خاطراین که توولاله زنده بمانیدوسالیان سال سالم وسرحال به زندگی ادامه دهید،ازپیش شما می روم.
دنبالم نگردید،پیدایم نمی کنید.یاسمن نمونه ی وارونه ی من است .هروقت دلتان برایم تنگ شد،اورادرآغوش بگیرید وبااندکی نگاه مرادریابید،بااین که درونش عین من است امااگرمسئول دادن انظباط بودتمام صفرهای دنیا رابه من می سپرد.حالا که خوب به همه چیزفکرمی کنم،می بینم رفتن من ،خیلی هم نبایدعجیب باشد.به هرحال من بیشتر مایه ی دردسربوده ام تاشادی.حالا اینکه شما لبخندهایتان رابیشترازاشکهایتان نشان می دادیدازبزرگواریتان بود.شایدشماهم فکرکنیداین یک کابوس است ،ولی ماجرا حقیقت دارد ومن به اشتباه یکی ازشخصیتهایش هستم.شایدشماهم باشید؟
راستی به یاسمن گیرندهید،اوهیچ نمی داند!
                                                                         «قربانتان زهرا»

نامه که تمام شد،یاسمن جرئت نگاه کردن به مادرزهرا رانداشت.مطمئن بودباورنمی کند اوهیچی ،هیچی درموردفرارزهرا نمی داند!
راستی اوچرا فرارکرد!چه اتفاقی افتاده است؟
این سوالی بودکه یاسمن تمام روزازخودمی پرسید،ولی هیچ وقت پاسخش را پیدانمی کرد!پنجره ی رو به خیابان راباز کرد وبه خیابان تاریک و خلوت چشم دوخت.هیچ عابری نبودواودرانتظارزهرا.
افکارش بیهوده شده بود.باخودفکر می کردزهرا،زهرایی که هیچ گاه حتی آب خوردن و چت کردنش را ازمن پنهان نمی کرد؟چطوراین مسئله ی بزرگ رو یک هفته دردلش پنهان کرده است.وای دخترتوباخودچه کرده ای؟
به عکس زهرا که داخل کیف پولش بودنگاه کردواونروزهای خاطره انگیزی که درهمایش ها داشتندرابه یادآورد.روزهایی که باسرکارگذاشتن معلمها سپری کرده بودند،یاددیوونه بازیهای زهرا افتاده بودواشکهایش که یک لحظه هم متوقف نمی شدند.
جعبه ی دستمال خالی شده بود.بادستهایش اشکهای فرومانده اش راپاک کرد.به گوشی اش نگاهی انداخت.
زهرا توروخدازنگ بزن!
پس ازچرتی بس کوچک گوشی اش زنگ خورد.ازترس بیدارشدن اهالی خانه روی گوشی پریدوهمان زنگ اول راجواب داد.آری زهرا بود!
-کجا بودی دیوونه؟
-بهترالان درموردهیچ سوالی کنجکاوی نکنی؟باشه ،دخترخوب.
یاسمن یکه خورد:«مگه الان خونه نیستی؟»
-نه!
-پس کجایی؟
-مگه نامه ی منو نخوندی؟من دیگه برنمی گردم،نمی تونم برگردم!
اشکهای زهرا درپس صحبتهایش یاسمن روبیشترناراحت کرده بود واوهرچندگاه منتظرشنیدن خبری بدبود!
یعنی چه اتفاقی افتاده است؟خبربدچیست؟
اونمی دانست؟

                                                                                ادامه دارد...

 

+نوشته شده در ساعت1:18توسط Hamid-Jacker | |

(این شعرتقدیم به همه ی عاشقان)

لالالالانخواب ،سودي نداره

همون بهتركه بشماري ستاره

همون بهتركه چشمات وابمونه

كه ماه غصش نشه تنهابيداره

لالالالانخواب،بازم سفررفت

نميدونم به كارون ياخزررفت

فقط دردم اينه مثله هميشه

بدون اطلاع وبي خبررفت

لالالالانخواب،ميدونه جنگه

دسته هركي ميبيني يه تفنگه

يه عمره دورچشماش گشتم اما

نفهميدم كه اون چشماچه رنگه؟

لالالالانخواب،زندونه دنيا

سرناسازگاري داره باما

بشين بازم دعاكن واسه اونكه

ماروگذاشت اينجاتنهايه تنها

لالالالانخواب،اون راهه دوره

خداميدونه كه حالش چه جوره

ديگه خلوت ميگم اينجاكسي نيست!

خداييش كه دلم خيلي صبوره

لالالالانخواب،تيرست چراغم

مثه آتشفشون ميمونه داغم

به جونه گلدوناكم غصه اي نيست

هزارشب شادنيومدبازسراغم

لالالالانخواب،خواب كه دوانيست

دل ديوونه داشتن كه خطانيست

ميگن دست ازسرش بردار،نميشه!

آخه عاشق شدن كه دست مانيست

لالالالانخواب ،تنهاميمونم

كمك كن قدره چشمات وبدونم

چراچشمات پره خشمه عزيزم؟

مگه من مثله اون نامهربونم؟

لالالالانخواب،ماه ونگاكن

من اسفندوميارم تودعاكن

بگوبرگرده پيش مابمونه

كتاب حافظ وبرداروواكن

لالالالانخواب،سرماتوراهه

هميشه عمرخوشبختي كوتاهه

ميگن با يه فرشته اونوديدن

دروغه!جون دريااشتباهه

لالالالانخواب،تلخه جدايي

كمرخم ميشه زيربي وفايي

توبيدارباش همه توخوابه نازن

براي كي بخونم پس لالايي؟

لالالالانخواب،تنهايي زرده

اگه طولاني شه مثله يه درده

اگه چشم انتظارباشي كه هيچي

دروغ ميگي به دل كه برميگرده

لالالالانخواب،اشكت زلاله

مثه بارون پايه نخله وصاله

من وتوهم شب وهم قلب وكُشتيم

ولي اون چي؟چقدراون بي خياله!

لالالالانخواب،دنياخسيسه

واسه كم آدمي خوب مي نويسه

يكي لبهاش توخوابم غرقه خندست!

يكي لبهاش توخوابم خيسه خيسه!

لالالالانخواب،عاشق يه سيبه؛

هميشه سرخ وتب داروغريبه

تااون بالاس رسيدس،اماتنهاست

پايينم كه بيفته بي نصيبه!

لالالالانخواب اينجاسياهيست

پره اما توتنگه قصه ماهي

اوني كه ماهاروبيدارنگه داشت

الهي خواب باشه حالا،الهي!

لالالالانخواب ،تااون بخوابه

بشين اينقدرتاكه خورشيدبتابه

زموني كه يقين كردم بيدارشد

بخواب!بايادعكسي كه توقابه

لالالالابخواب،بيداره حالا

ديگه بايدبخوابي،پس لالالا…

بخواب ديگه ،توميتوني بخوابي

ببين خورشيداومدبالايه بالا

لالالالااينم بودسرنوشتم

اينم ازامروزواين هم ازگذشتم

جكربودم بااين قلبه شكسته!

حميدتنهابودن سخته هميشه

نمي خوابم تاتوبرگردي يكروز

منم خواب وواسه اونروزگذاشتم

+نوشته شده در ساعت17:30توسط Hamid-Jacker |